تبليغاتX
چشمان خدا



چشمان خدا

*** تلاش کنیم ندیدها را ببینم، دیدن آنچه همه می بینند هنر نیست. .***


حکایت من ؛
حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ... زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!!

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط Mahdi|


خــــــــــــــــدایا

حرف دلم سنگین و دلم کم طاقت
شکستنم را میبینی و سکوت اختیار کردی فریاد بی صدایم را
بغض گلویم را
و بازهم سکوت 
چه رازیست در این سکوت بی پایان

خــــــــــــــــــــــــ ــــــــدایا
خسته و شکسته شدم اسمانت راجستم شاید برایم پناهی باشد
اما اسمانت هم برایم غرشی کرد و گریست
و باز در پی جایی امن جدا از ادمیان بودم ...
به دریا رسیدم خواستم به پاکیت قسم خواستم به بودنت قدم بگذارم
اما با خروشی به ساحل پرتاب شدم
دلــــــــــــــــــم اره خدایا دلم
شد پناهم در بی پناهی جایی که تو بودی من غافل

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا
چگونه باید با تو بودن را خواست
چگونه فریاد کنم
عمر را نمیخواهم این زندگی این خاک این اسمان و دریا را نمیخواهم
همگی مرا پس زدندو خندیدند
به پاهای خسته ام به اسمان چشم هایم به قلب دریایی ام
و فقط خود رادیدند و بس

خـــــــــــــــــــــــدایا من فقط تورا میخواهم

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط Mahdi|

 

خدایا...

این روزها...

حرفهایم......

بوی ناشکری می دهند..

... ... ... ... اما...

تو...

به حساب درد دل بگذار...

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط Mahdi|

"درد دل با خدا"
دلم گرفته، ای خدا این روزا هیچکی غیر تو، درد من ونمی دونه  .
دلم گرفته، ای خدا حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.
دلم گرفته ازهمه از این روزای سوت و کور . از این ترانه مردگی،
 از این شبهای بی عبور.
 تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر یه راهیه تا دوباره به توبرسه.
 دلم گرفته، ای خدا گریه اَمونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم تو رونشونم نمی ده .
گناه بی باوری مو، خودم به گردن می گیرم. اگر نگیری دستامو، تو دستای غم
 می میرم. دلم گرفته ، ای خدا واسه رسیدن به تو، یه فرصت تازه می خوام.
دوباره دستامو بگیر، مثل روزای بی کسی.
دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام .

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط Mahdi|

چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟!

دوره ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است!

دشمنیها ارزان!

وشرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه نان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر!

قیمت عشق چقدر کم شده است,

کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان!!

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط Mahdi|

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

آن روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی

روزهایی که بوی امید می داد

لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند

اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

حالا من هستم و خستگی از

رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ

انگار از ذهن زمان پاک شده ام

و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم

کاش می توانستم

از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم

کاش توان این را داشتم

تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم

و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم

اما زندگی عوض نمی شود

و روی لحظه ها پا می گذارد ...

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط Mahdi|


نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط Mahdi|

دل خسته ام از این اتاق چند در چند

یک آسمان چند است آقا ؟ بال و پر چند ؟

آقا اجازه ، عید یعنی چه ؟ چه روزی

من از پدر پرسیده ام دیروز ، هرچند ـ

او هم نمی داند حساب روز و شب را

می پرسد از من خواب راحت تا سحر چند؟

تا اینکه سهم هر کسی یک لقمه باشد

اکرم بگو دست پدر تقسیم بر چند ؟

می پرسد از من حاصل عمر خودش را

می گویمش اندوه ما را ضرب در چند ... .

"غلامعلی شکوهیان"

نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط Mahdi|

نردبان قلب من شکسته است میشود برای من دعا کنی؟

یا اگر خدا اجازه می دهد جای من کمی خدا خدا کنی؟

چون دلم شبیه یک نماز بین راه,خسته و شکسته گشته است

میشود برای بیقراری دلم یک سفارشی به آن کریم با وفا کنی؟

نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط Mahdi|

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط Mahdi|

آرتور اش

قهرمان افسانه ای تنیس

هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

 

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

 

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا

بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط Mahdi|

ايستگاه خدا


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ،

لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و

پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي

بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد

قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،

به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است.

مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند.

اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:

درود بر شما،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد،

در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد

ديگر نه قطاري بود و نه مسافري.

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط Mahdi|

چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :

الهی العفو ... که عفو و بخششت را

می طلبم اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم ؟

چگونه شرمسارت نباشم در حالیکه هر چه جور

و جفا از من می بینی باز هم رشته ی مهر و



دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم در حالیکه خود می دانم

عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟

اما مهربان خالقم!

تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه

ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم

و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و

این کلام را نگفته باشم

خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم

نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط Mahdi|

پيش از اينها فکر مي کردم خدا

خانه اي دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق کوچکي از تاج او

هر ستاره ، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان

نقش روي دامن او ،کهکشان

رعد وبرق شب ، طنين خنده اش

سيل وطوفان ،نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او ، آفتا ب

برق تيغ خنجر او ماهتاب

هيچ کس از جاي او آگاه نيست

هيچ کس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان ،دوراز زمين

بود ،اما در ميان ما نبود

مهربان وساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، ازخود ، ازخدا

از زمين ،از آسمان ،ازابرها

زود مي گفتند :اين کار خداست

پرس وجوازکاراو کاري خداست

هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم ، کورت مي کند

تاشدي نزديک ، دورت مي کند

کج گشودي دست ، سنگت مي کند

کج نهادي پاي ، لنگت مي کند

با همين قصه، دلم مشغول بود

خوابهايم، خواب ديو وغول بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم

در دهان اژدهاي سرکشم

دردهان اژدهاي خشمگين

بر سرم باران گرزآتشين


محو مي شد نعره هايم، بي صدا

در طنين خنده ي خشم خدا ...

نيت من ، درنماز و در دعا

ترس بود و وحشت ازخشم خدا

هر چه مي کردم ،همه از ترس بود

مثل از بر کردن يک درس بود

مثل تمرين حساب هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله

سخت ، مثل حل صدها مسله

مثل تکليف رياضي سخت بود

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا که يک شب دست دردست پدر

راه افتادم به قصد يک سفر

درميان راه ، در يک روستا

خانه اي ديدم ، خوب وآشنا

زود پرسيدم : پدر، اينجا کجاست ؟

گفت ، اينجا خانه ي خوب خداست!


گفت :اينجا مي شود يک لحضه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي ، دست و رويي تازه کرد

با دل خود ، گفتگويي تازه کرد

گفتمش ، پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست ؟ اينجا ، در زمين ؟

گفت :آري ،خانه او بي رياست

فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي کينه است

مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

خشم ،نامي از نشانيهاي اوست

حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي ، شيرين تر است

مثل قهر مهربان مادر است


دوستي را دوست ، معني مي دهد

قهرهم با دوست معني مي دهد

هيچ کس با دشمن خود ، قهر نيست

قهري ا وهم نشان دوستي است...

تازه فهميدم خدايم ،اين خداست

اين خداي مهربان وآشناست

دوستي ، از من به من نزديک تر

از رگ گردن به من نزديک تر

آن خداي پيش از اين را بار برد

نا م او را هم دلم از ياد برد


آن خدا مثل خيال و خواب بود

چون حبابي ، نقش روي آب بود


مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا

دوست باشم ، دوست ،پاک وبي ريا

مي توان با اين خدا پرواز کرد

سفره ي دل را برايش باز کرد

مي توان درباره ي گل حرف زد

صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ، صد زهاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند

با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت

مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان وآشنا :

« پيش از اين ها فکر مي کردم خدا ...»

*قيصر امين پور


نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط Mahdi|

 


به دنبال خدا نگرد

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از

انسان ها جست و جو مکن

خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط یک چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

و با بی پروایی از آن درگذریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است

و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:


آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط Mahdi|

با من تماس بگیر خدا... 


 
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط Mahdi|

 

پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و

داد کشيد:آآآييي!! صدايي از دوردست آمد:آآآييي!! پسرک با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟

پاسخ شنيد: کي هستي؟ پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو! باز پاسخ شنيد: ترسو: پسرک با

تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟ پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي

بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي! پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم

ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي

يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد. اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت

بهوجود ميآيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد. هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را بتو خواهد داد


نوشته شده در یکشنبه 21 آذر1389ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط Mahdi|

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. 

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

  مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. 

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

  مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود... 

  به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. 

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. 

 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. 

  درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. 

  درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. 

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! 

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

  اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي (ع)

"من عرف نفسه فقد عرف ربه" 

آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...


نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط Mahdi|

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي

گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است . فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟ 

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟ 

مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود : 
مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد


نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط Mahdi|

دستمال کاغذی و اشـــــــــک

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست!

تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد

و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود

و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط Mahdi|

هوای حوا

دل من يه روز به دريا زد و رفت


پشت پا به رسم دنيا زد و رفت


پاشنه کفش فرار رو برکشيد


آستين همت و بالا زد و رفت


يه دفعه بچه شد و تنگ غروب


سنگ توي شيشه فردا زد و رفت


حيوني تازگي آدم شده بود


به سرش هواي حوا زد و رفت


دفتر گذشته هارو پاره کرد 


نامه فرداها رو تازد و رفت


حيوني تازگي آدم شده بود


به سرش هواي حوا زد و رفت


دله من يه روز به دريا زدو رفت


پشتپا به رسم دنيا زد و رفت


زنده ها خيلي براش کهنه بودن


خودشو تو مرده ها جازد و رفت


هواي تازه دلش ميخواست ولي


آخرش توي غبارا زد و رفت


دنبال کليد خوشبختي ميگشت


خودشم قفلي تو قفلها زد و رفت


يه دفعه بچه شد و تنگ غروب


سنگ توي شيشه فردا زد و رفت


حيوني تازگي آدم شده بود


به سرش هواي حوا زد و رفت


نوشته شده در شنبه 15 اسفند1388ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط Mahdi|

 الو سلام / منزل خداست؟ / اين منم مزاحمي كه آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است / ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است/ به ما كه مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟

الو / دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد/ خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر/ صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم/ شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم/ پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم/ دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ... تا خدا خداست

شعر يك دوست نابينا


نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط Mahdi|

قطعه ای از شما، نزد خدا به امانت مانده است

چرخ ویلچر می چرخد و چشمانی آینده را می پیماید.

پاهای مرد دو چشمانی تاریک، خبر از حضور روشن دلی می دهد با یک سبد طراوت و امید.
آنسوتر مردی به نماز ایستاده که تکبیر او را فرشتگان، احرام می بندند و هزار بار بر جای خالی دستانش بوسه می زنند.

و حالا اشاره های دست دخترکی، دنیایی پر از فریادهای سکوت را به تصویر می کشد.

1. با چرخیدن چرخ ویلچرت، جهان نیز می چرخد. جهانی که تو خود ساخته ای، جهانی زیبا که حتی انسان


های بدون ویلچر، آنان که بر پا ایستاده اند، هرگز طعم شیرین آن را نخواهند چشید. جسم نشسته تو، بلندتر از

قامت هر ایستاده ای سر به آسمان می ساید و تو چرخ ها را می دوانی تا قصیده بلند توانایی ات را برای چشم

هایی که تو را ناتوان می بینند، بخوانی، ای قافیه خوش وزن شعر پویش و امید. تو در تقدیر خویش انسانی را

دیده ای که پاهایش به امانت نزد خدا مانده است. هم چنان چرخ را بچرخان، تا جهان زیبای تو بگردد.

2. تو را می نگرم، نه آن چنان که دیگران تو را می بینند. کیست همچون تو که نور خدا در درونش جاریست؟!

چشمانت را بسته ای تا مبادا با ارمغان نور خدا، زشتی ها را ببینی. تو با گام هایت دالان های طولانی پر از نور

امید را می شکافی. تو در درونت قصرهای سر به فلک کشیده از روشنی ساخته ای که دست بینایی به آن

نمی رسد. قصرهایی که خشت خشت آن را با چشم دل دیده ای و بر هم نهاده ای. با توام! بنشین و ساعتی

جهان نورانی درونت را برایم بازگو، برای منی که سال هاست چشم می چرخانم و هیچ نمی بینم.

3. پاهایش خوب می دانند که کمی بالاتر، جای خالی ده انگشت خودنمایی می کند و پاهایش عهد کرده اند

که جای خالی دست ها را پر کنند. خدا دست های تو را گرفته تا جانی پاک و توانی خدایی نثارت کند. اینک، تو

دست هایی داری به وسعت آسمان، به وسعت آبی بی کران و آسمان در نماز برایت قنوت می بندد، دست

هایی داری با انگشتری ماه نشانی و در حلقه تسبیح تو سی و چهار ستاره سو سو می زنند. من دست هایی می خواهم چون تو به وسعت آبی آسمان.

با من سخن بگو، ای گویای خاموش! که خسته ام از هیاهوی آدم های رنگ رنگ. با من سخن بگو که حرف هایت

را با تمام وجود احساس می کنم. چشم هایت چه خوب راز درونی ات را فاش می کنند. همیشه چشم ها بهتر

از زبان سخن می گویند. با چشمانت با من سخن بگو که چشم ها هرگز دروغ نمی گویند.

ای معنی صبر! خوشا به حالت که قطعه ای از وجودت نزد خدا به امانت مانده است. چشمه های روشن امید در

وجودت جوشانِ جوشان باد!                                                                    حبیب مقیمی



نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط Mahdi|

طبقه بندی: آموزنده

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول 

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 
*******************

دسته دوم 

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 
*******************

دسته سوم 

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 
*******************

دسته چهارم 

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
*******************

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط Mahdi|

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود 

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من 

از فصل های خشک گذر می کردند 

به دسته های کلاغان 

که عطر مزرعه های شبانه را 

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد 

و شکل پیری من بود 

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را 

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 

می آیم می آیم می آیم 

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک 

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی 

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار 

می آیم می آیم می آیم 

و آستانه پر از عشق می شود 

 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند 

و دختری که هنوز آنجا 

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد




نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط Mahdi|

شما آدم شادی هستيد؟ از ديدن افراد شاد و سرزنده چه حسی به شما دست می دهد؟ به نظر شما شادی چيست و چطور می توان شاد بود؟     شاد بودن از رفتارهای مختلفی مانند مهربانی، خوش بينی، بخشش، پذيرش و قدردانی به وجود می آيد. همه اين رفتارها را می توانيد به طور خود آگاه در زندگی تان انجام دهيد و تاثير مستقيم شان را بر احساس شادی و آسودگی خيالتان ببينيد. بياييد با هم به هر کدام از اين رفتارها نگاهی بياندازيم.

خوش بينی :

شما نيمه پر ليوان را می بينيد يا نيمه خالی اش را ؟ افراد شاد هميشه قسمت های روشن و آفتابی روز را می بينند. به اتفاقات مثبت و خوبی که در زندگی شان می افتد توجه می کنند و در برخورد با موضوعات، شرايط و افراد قسمت های خوب و مثبت آنها را می بينند.

مهربانی :

آدم های شاده هميشه نسبت به خودشان و ديگران مهربان و دلسوز هستند. آنها منتظر نمی مانند تا اول ديگران به آنها محبت کنند، بلکه خودشان در مهربانی پيشقدم می شوند و می دانند همين رفتار آنهاست که باعث می شود ديگران هم با آنها رفتار بهتری داشته باشند.

بخشش :

آدم های شاد می دانند که ناراحت بودن و دلگير بودن از ديگران انرژی بيشتری از آنها می گيرد و باعث عصبانيت و آسيب رساندن به احساساتشان می شود. بنابراين ترجيح می دهند گاهی به جای قضاوت عادلانه، با مهربانی و گذشت برخورد کنند و ديگران را ببخشند.

پذيرش :

بيشتر انسانهای شاد ياد گرفته اند که فقط آن چيزهايی که می توانند، کنترل کنند و شرايط و افرادی را که کنترلی بر آنها ندارند و نمی توانند آن را تغيير دهند همانگونه که هستند بپذيرند. آنها تلاش نمی کنند ديگران را تغيير دهند و می دانند که فقط مسئول افکار و رفتارهای خودشان هستند.

قدردانی :

آدم های شاد برای کمبودها و چيزهايی که ندارند شکايت نمی کنند و هميشه برای آنچه در زندگی دارند مانند ثروت و دارايی های مادی، سلامتی، خانواده و دوستان سپاسگزارند. آنها به چيزهايی که دارند و

به آنچه خداوند روزی و قسمت آنها کرده قانع و راضی اند و همين خشنودی و رضايت باعث احساس شادی عميق در آنها می شود.

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط Mahdi|

با خدا همه چیز شدنی است

از خدا خواستم درد های مرا بر طرف کند

خدا گفت نه این کار من نیست واین کار تو میباشد که دردها را رها کنی


خدا گفت نه روح ابدی است ولی بدن وجسم موقتی است

از خدا خواستم که به من صبر عطا فرماید

خدا گفت نه صبر محصول درد ورنج است وعطا شدنی نیست بلکه یاد گرفتنی است

از خدا خواستم به من خوشحالی بدهد

خدا گفت نه من به تو نعمت هایم را میدهم وخوشحال بودن به تو بستگی دارد

از خدا خواستم مرا از درد ها رها کند

خدا گفت نه درد وعذاب ترا از علایق دنیوی دور میکندوبه من نزدیکتر میکند

از خدا خواستم که معنویت مرا رشد دهد

خدا گفت نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را هَرَس میکنم تا پربارت نمایم

از خدا خواستم تمام لذایذ دنیا را به من بدهد

خدا گفت نه من به تو زندگی میدهم تا از همه چیز لذت ببری

از خدا خواستم به من کمک کند تا دیگران را دوست داشته باشم همانطور که او مرا دوست دارد

خدا گفت اهان بالاخره خودت نکته را به دست آوردی





:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط Mahdi|

خداوندا اگر روزي بشر گردي / زحال ما خبر کردي / پشيمان مي شوي از قصه خلقت / از اين بودن، از اين بدعت/ خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن/ در اين دنيا چه دشوار است / چه زجري مي کشد آن کس / که انسان است و از احساس سرشار است .
دکترشريعتي

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط Mahdi|

خداي من
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
...خداي من
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
...تو که اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده .
بنده آنی که در بند آنی...بکوش تا در بند نمانی.
نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط Mahdi|

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالهاست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا ، خانه ی کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط Mahdi|


آخرين مطالب
» حکایت
» خــــــــــــــــدایا
» خدایا...
» "درد دل با خدا"
» چه کسی میگوید
» کاش
»
» .................
» نردبان قلب من
» خطا از من است، می دانم.

Design By : RoozGozar.com